تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

این وبلاگ شخصی ، سید سجاد موسوی نژاد سوق است ، تمام مطالب برگرفته از نوشته های شخصی اینجانب می باشد مگر انکه منبع مطلب ذکر شده باشد یا خیلی خیلی تابلو باشد!

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطرات» ثبت شده است

امروز وقتی خبر تعطیل شدن وبسایت کلوب را می خواندم نا خوداگاه به فکر فرو رفته ام و استرس تمام وجودم را فراگرفته است . همیشه خداحافظی سخت بوده و خواهد بود. وب سایت کلوب برای من نه یک شبکه اجتماعی که خیلی از آن استفاده کرده با شم است و نه حتی خاطرات زیادی از استفاده از آن دارم. این وب سایت فقط تلنگری است که من 11 سال 3 ماه و 4 روز پیش در این وبسایت عضو شده ام. 11 سالی که به سرعت تمام شد. 11 سالی که بسیاری ار آرزو ها و رویاهای مرا در خود دفن کرده است.
بیش از یک دهه از زندگی من به پایان رسیده و البته که بسیاری از اهدافم در زندگی نه فقط تحقق نیافته اند بلکه امید رسیدن به آنها نیز وجود ندارد. سال های زیادی که بی توجه به گذرشان امروز دوباره به یاد از دست رفته ها و نرسیدن های آن دوران افتاده ام.

cloob profile


پ.ن: شاید کلوب واقعا سایت خوبی نباشد ولی فکر کنم برای تولیدکنندگان آن این روز بسیار سخت و غم ناک باشد چرا کهتولید چنین محتوایی همانند فرزندی است که سال ها آن را بزرگ کرده اید و از آن مراقبت نموده اید

پ.ن: ...


  • سجاد موسوی نژاد سوق


پنج سال از اتمام دوره کارشنای ام می گذرد . امروز روز دیدار دوباره همکلاسی های سابق ایت . روزی که پنج سال پیش تعیین کرده بودیم. پنج مرداد ۳۹۵ ساعت ۵ عصر .

وقتی خیلی خوب به این دیدار فکر می کنم دلیلی برای رفتن نمی ینم, اصلا چیز خاصی در این دیدار وجود ندارد.مرز بندی هایی که بین دوستانمان در طی سال ها اتفاق افتاد و از طرفی نبودن همه ی بچه ها این فکر رو تقویت کرده که در این مراسم شرکت نکنم.
روز های زیادی از تعیین این روز گذشته , چرخ زمانه و تقدیر چرخیده و در اخر به اینحا رسیده ایم. ۵ مرداد ماه یک روز مثل همع ی روز های دیگر بی هیچ انگیزه و هدفی .

دیدار دوستان هر چند دلچسب و شادی اور است ولی بیشتر به این فکر می کنم که در اینده انها را خود ببینم و نه در یک گردهمایی فراموش شده.

بچه های مکانیک ۸۶ یاسوج

  • سجاد موسوی نژاد سوق

سکانس اول-

روزها همه مثل هم هستند . همه از یک ساعت خاص شروع می شوند و در یک ساعت خاص تمام میشوند. دیروز برای من مثل همه ی روز های دیگر بود . خیلی ساده از صبح ساعت ۵ که رسیدم تهران شروع شد. بعد از اینکه در سالن ترمینال جنوب کمی برگه هایی که قرار بود چند ساعت دیگر امتحانشان بدهم را مرور می کردم. خسته بودم ولی نه وقتی بای خوابیدن داشتم و نه جایی برای آن.


سکانس دوم-

ساعت ۶ ، با مترو به سمت دانشگاه علم و صنعت (جای امتحان) حرکت کردم. حدود ۷ جلوی در وردی دانشگاه بودم. یک شروع طوفانی ، برای رفتن به داخل دانشگاه ، باید اسم کسی که با او قرار داشتم رو می گفتم  . استاد هنوز نیامده بود و به همین دلیل نگهبان هم اجازه وجود به من نداد. تا ساعت ۹:۱۰ دقیقه جلوی درب نگهبانی ماندم. حدود ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه . هرچند استاد هنوز نیامده بود ولی نگهبان به خاطر مسیر زیادی که آمده بودم و خستگی من اجازه داد وارد شوم.


سکانس سوم-

امتحان ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه برگزار شد. اخرین امتحانی که باید می دادم . همچنان که امتحان می دادیم. استاد جلسه را ترک کرد. و من برای اولین بار در اخرین امتحان درسی ام ، تقلب کردم. نه از ان تقلب هایی که هرچه به دستم رسید را بنویسم ، ولی به هر حال تقلبی کرده ام.


سکانس چهارم-

شام با بچه ها رفتیم بیرون. خیابان ستار خان. برای نماز رفتیم مسجد . توی دستشویی بودم که کیف پولم رو زدن. به همین سادگی . کیف پول و همه ی مدارکم. خیلی خیلی ساده . شبی که قرار بود با دوستام خوش بگذرونم یه جورایی ناراحت کننده شده بود. 


سکانس پنجم-

شب به عنوان یک مفهوم از تاریکی هوا ، و زمانی که برای خواب هست. معلوما وقتی که صبح از خواب بیدار می شویم. انتهاش به شب که می رسیم می خوابیم. حدود ساعت ۱۲ به خاطر خستگی زیاد بی هیچ فکر و استرسی خوابیدم. انگار روز خیلی خیلی زیبایی را پشت سر گذاشته بودم. خیلی زیبا!


  • سجاد موسوی نژاد سوق

جنین انسان

گاهی ، فقط گاهی لازم می شود بیشتر و بیشتر به اتفاقاتی که در اطرافمان می افتد دقت و توجه کنیم تا به راحتی تناقضات بسیاری را در زندگی، خواسته ها و آرزوهایمان ببینیم. ا هرگز کامل نبوده ایم و احتمالا نخواهیم بود ، تنها اگر عاقلانه و با درایت زتدگی کنیم به سمت کامل شدن سوق می یابیم ولی حیف که همگی پس از بارها و بارها اشتباه و خطا باز هم مرتکب خطاهایی از همان جنس می شویم. موقعیت هایی که قبل از رسیدن با آنها با ولع و شور خاصی به دنبال رسیدن هستیم و وقتی به مقصود رسیده ایم همه ی انچه را برای رسیدن صرف کرده ایم فراموش می کنیم. شروع به ایراد گرفتن و غرغر کردن هایمان تازه شروع می شود و انگار هرگز چنین خواسته ای نداشته ایم. شاید این رفتار از کمال گرایی ما و حس بینهایت خواهی ما ناشی می شود و شاید هم انچنان که « خرمان از پل گذشت» نا شکر و نافرمان می شویم.

زن و شوهری که سال ها و سال ها در تلاش برای بدنیا آوردن فرزندی را صرف کرده اند تصور کنید. سال ها دعا ، نیایش ، معالجه و آزمایش راه حل های جدید ، پذیرفتن حداقل شانس هایی که ممکن است انها را به خواسته شان برساند. سال ها احساس غم، تنهایی و استیصال؛ هدفی که بسیار دور از دسترس به نظر می رسد و شاید جز معجزه هیچ چیز دیگر نتواند آن را ه واقعیت برساند. در میان همه ی این تاریکی ، در میان همه ی این نا امیدی ها، کورسوی امیدی ، به نام پدر شدن، به نام مادر شدن آنها را هشیار و آماده نگه میدارد. پس از سال ها فرزندی به بار می نشیند. فرزندی ناقص. شاید کور، شاید کر ، شاید بدون دست و هزار نقص دیگری که می توان وجود داشته باشد.

حال پدر و  مادر این معجزه را چگونه می توان شرح داد . خوشحالی از براورده شدن ارزویی دیرینه و یا ناراحتی برای نقص فرزند؟ نمی توانم با جدیت در مورد حال و هوای ذهنی آنها اظهار نظر کنم ولی می دانم موقعیت بسیار سختی است. موقعتی که برای هر کدام از ما احساس متفاوتی را ایجاد خواهد کرد. احساس متناقضی که بسیار می تواند کشنده و دردناک باشد.

هدف هایی که با رسیدن به آنها عینیت هدف دارای نواقص و مشکلات جدیدی است که ما را دچار سرخوردگی ذهنی می کند. سال های زیادی است که در چنین برزخی گیرافتاده ام و همانند کنده درختی در دریا ، در جای خود بالا و پایین می روم بی آنکه ساحلی را برای رسیدن متصور باشم.



  • سجاد موسوی نژاد سوق

هنوز یادم نرفته ، آنهمه پیاده روی بی حاصل ، آن روزی که به تو اعتماد کردم. هنوز یادم نرفته. هنوز یادم نرفته که واقعا تو را دوست داشتم. هنوز یادم نرفته آن روزی که بی حاصل منتظر تو ماندم، ان روزهایی که غذا خوردن را فراموش می کردم. هنوز یادم نرفته روز ها و شب های زیادی را که با هم گذراندیم. هنوز فراموش نکردم روز های گرم تابستان را. هنوز یادم نرفته ، پاییز را . هنوز یادم نرفته باران و برف های زمستانی را. هنوز فراموش نکردم ، خیابان گردیهایمان را. هنوز فراموش نکردم خاطره روز اولین طلوع خورشیدی که با هم دیدیم را. هنوز فراموش نمی کنم آن شب رویایی را . هنوز بیاد می اورم داستان توپ و رودخانه را. هنوز هم نمی خواهم به شهر بازی بروم. هنوز هم فراموش نمیکنم، شب های زیادی را که گم می شدیم. هنوز هم فراموش نمی کنم روزهایی که این همه از هم دور نبودیم. هنوز فراموش نمی کنم ، روز هایی که فقط و فقط برای دیدنت بیدار می شدم. هنوز هم فراموش نکردم روزهایی که تنها برای دیدن تو لباس می پوشیدم. هنوز هم لباس پوشیدن گذشته را فراموش نکردم. هنوز هم راهی که با هم در آن قدم می زدیم را فراموش نکردم. هنوز آن روز برفی را که با هم در خیابان راه می رفتیم را فراموش نکردم. هنوز آن روزی که تو چتر داشتی و من نه را فراموش نمی کنم.هنوز روز هایی که با هم فرار می کردیم را فراموش نمی کنم.

هنوز هم ، داستان تلخی است ، که تو دور، که تو ناممکن.

هنوز هم ، داستان تلخی است ، که تو ناممکن ، که تو دور.

7 آبان 1392- کرمان ، خوابگاه شماره 9

  • سجاد موسوی نژاد سوق
پارک ساحلی یاسوج

گاهی دلت از روز های تکراری می گیرد ...
 و گاهی برای تکرار پذیر نبودن روزهای گذشته ...
  • سجاد موسوی نژاد سوق

سربازی


سال هایی زیادی می گذرد . از درس ادبیات و شعر های " دماغت " . از خیابان گردی ها و شب زنده داری (!) هایمان. روز های خوبی با هم داشتیم. روز هایی که بعضی وقت ها تلخ بودن و گاهی هم شیرین .  پارک ساحلی رفتن ها و رقصیدن های کنار خیابان ! .... خاطرات پیست اسکی و جاده سی سخت، خاطرات روز ها و شب هایی که باهم بودیم . خاطره سرماخوردگی یک هفتگی ات . دماغ عملی ات . خاطره روز های برفی. یاد ساختمان 4 بخیر ، یاد پل ماکارونی و داستان اخر شدنمان! ... یاد فانتزی های دانشگاهیمان! این ها رو گفتم یه مختصر یاد اوری باشه ، می پرسی چرا؟ چون می خواهند ببرندت " اجباری" برای انکه دُرُستُ و حسابی خدمت برسانند و برسانی ! 

البته خیلی هم خبری نیست، " اجباری" هم تمام میشود. ولی همین که می روی خودش داستان عجیبی است. شاید می پرسی چرا این را نوشته ام. اما سوال ندارد که ، معمولا برای هر فردی روز هایی هست که می بایست از انها بگذرد. مثل مرحله های بازی "قلعه" بعضی هاشان راحت اند و بعضی ها شان سخت. ولی برای رسیدن به انتهای بازی لام است بازیشان کنی. هرچند "رمز تقلب" هایی هم هست که می دانم از انها پیزی به تو نرسیده ، پس باید درست و درمون بازی کنی. خیلی ارام و پیوسته. 

حالا این "اجباری" را وقتی "کدتقلب" بلد نیسیتی باید مثل هر دوره دیگه ای بگذرانی. این هم تمام میشود. و باز هم یک مرحله دیگر. را باید پشت سر بگذرانی. 

دل من و خیابان ها و دوستانت برایت تنگ میشود. زیادی خودتو تحویل نگیری که بدجور ازت شاکی مشم. اصلا هم دلمون برات تنگ نمیشه ، مگه کجا قراره بری؟ یکی دو ماه که نباشی ، آدم میشوی و برمیگردی! شاید هم وقتی بهت بدهیم و یه چند ساعتی رو باهم بگذرونیم، خدا رو چه دیدی شاید با هم باشیم. شاید هم نه!  ولی کلا دوست دارم عکس کچلیتو ببینم و بذارم توی وبلاگم بقیه هم ببینند حال کنند! حالا هر وقت رفتی کچل کنی یکی دو تا عکس "وبلاگی " بگیر بذارم توی وبلاگم!


به امید تموم شدن روز های کچلی

برای دوستی که سرباز میشود!


  • سجاد موسوی نژاد سوق

همواره اشتباهاتی برای انجام دادن هستند. کارهایی که برای چند دقیقه ، چند روز و یا چند ماه می توانند سرگرم کننده باشند ولی در نهایت طبق اصول خود باعث پشیمانی می شوند. پشیمانی که گاهی سال های بسیاری را برای فراموش کردنشان باید تحمل کرد. و گاهی فراموش نا شدنی و ابدی هستند.

نمی دانم چرا نتوانستم از برخی اشتباهات و خطاهایی که انجام داده ام درس بگیرم. نمی دانم کجای کار اشکال دارد که اگر دوباره موقعیت انجام انها پیش بیاید دریغ نخواهم کرد. مثلا همین امثال قرار گذاشتم با بعضی افراد رابطه ای نداشته باشم. که البته این رابطه نداشتن به نوعی احترام به طرف مقابل بود که خیلی از رابطه با من خوشحال نبود. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا همین چند روز پیش که باز هم سر یک قضیه ای یک تماس کوچک اتفاق افتاد. اتفاقی که مرا به سمت قطع این رابطه مسمم تر کرد.

ناراحتی ام از این است که چرا این تماس که البته من شروع کننده اش بودم اتفاق بیافتد که حالا پشیمان باشم؟ و یا مثال های بیشتری که هروز تکرار می شوند. مثلا اینکه به کسی چیزی یاد بدهم ( به هر حال هر کدام از ما دانسته هایی داریم!) نه اینکه علامه دهر باشم یا خیلی چیز بارم باشد ؛ نه ، ولی چیز هایی که طی سال ها و تجربیات مختلف بدست امده و بیشتر جنبه مجازی دارند. مثلا چند سال پیش ، به یک پسری چگونگی کار با مسنجر یاهو (سال های خیلی دور!) رو یاد دادم . و این شد که این پسر در دنیای مجازی غرق شد و ضرر های بسیاری دیده است. خلاصه من خودم رو توی این داستان مقصر می دانم . ولی بار ها شده که چنین اموزش هایی داده ام (پس از ان ماجرا) و باز هم ضرر و پشیمانی و قص علی هذا! یا مثلا چند سال پیش شماره یک نفر را به یک نفر دیگر داده ام که خیلی خیلی از ان اتفاق پشیمان و ناراحت هستم . ولی باز هم برایم درس نشد که نشد.

ولی همین حالا که این متن را می نویسم برای خودم قول و قراری گذاشته ام که دیگر اشتباهات گذشته را مرتکب نشوم. مثلا به کسی چیزی یاد ندهم بخوص اگر ان مورد بتواند باعث بی راهه رفتن و اشتباه طرف باشد (از نظر من !) و یا شماره تلفن، ادرس ، میل و هرچیزی که در مورد افراد حقیقی می دانم را برای خودم نگه دارم و به احدالناسی در این زمینه اطلاعات ندهم و از همه مهم تر  با کسانی که از من خوششان نمی اید رابطه ای برقرار نکنم .

 

28 فروردین 93

خوابگاه شماره 9 

  • سجاد موسوی نژاد سوق

  روز های بسیاری در زندگیمان هست که نمی توانیم فراموش کنیم. خاطراتی که گاهی شادمان می کنند و گاهی غمگین. خاطراتی که بار ها و بار ها به انها فکر کرده ایم. و خاطره اردیبهشت برای من یکی از خاطرات فراموش ناشدنی است. خاطره سفر دوستانه مکانیک ورودی  86 دانشگاه یاسوج. 

   خیلی وقت ها که دلم برای دوران کارشناسی تنگ می شود ، تنها یاد ان روز ها می تواند ارامم کند . روز هایی که گل سر سبدشان دوم اردیبهشت سال 90 بود!

برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی روی انها کلیک کنید.


کوه گل

دوستان مکانیک

عکس دسته جمعی کنار دریاچه کوه گل


  • سجاد موسوی نژاد سوق

گاهی خاطرات ، همچون طنابی به دور گردنمان حلقه می زنند ، و بعضیهاشان هم زیر پایمان صتدلی را می کشند . ولی وقتی زمان شکستن گردنمان می رسد ، باز صدای قهقه ی این خاطرات لعنتی از خواب بیدارمان می کند. وقتی هم از خواب بیدار می شویم ، تازه خاطراتی هستند که پاهایمان را به هم گره زده اند و بعضیهای دیگرشان بعد از بستن دستهایمان می خواهند با چاقوی جیبیشان سرمان را ببرند ...


طناب دار

  • سجاد موسوی نژاد سوق