تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

این وبلاگ شخصی ، سید سجاد موسوی نژاد سوق است ، تمام مطالب برگرفته از نوشته های شخصی اینجانب می باشد مگر انکه منبع مطلب ذکر شده باشد یا خیلی خیلی تابلو باشد!

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلهره» ثبت شده است

جنین انسان

گاهی ، فقط گاهی لازم می شود بیشتر و بیشتر به اتفاقاتی که در اطرافمان می افتد دقت و توجه کنیم تا به راحتی تناقضات بسیاری را در زندگی، خواسته ها و آرزوهایمان ببینیم. ا هرگز کامل نبوده ایم و احتمالا نخواهیم بود ، تنها اگر عاقلانه و با درایت زتدگی کنیم به سمت کامل شدن سوق می یابیم ولی حیف که همگی پس از بارها و بارها اشتباه و خطا باز هم مرتکب خطاهایی از همان جنس می شویم. موقعیت هایی که قبل از رسیدن با آنها با ولع و شور خاصی به دنبال رسیدن هستیم و وقتی به مقصود رسیده ایم همه ی انچه را برای رسیدن صرف کرده ایم فراموش می کنیم. شروع به ایراد گرفتن و غرغر کردن هایمان تازه شروع می شود و انگار هرگز چنین خواسته ای نداشته ایم. شاید این رفتار از کمال گرایی ما و حس بینهایت خواهی ما ناشی می شود و شاید هم انچنان که « خرمان از پل گذشت» نا شکر و نافرمان می شویم.

زن و شوهری که سال ها و سال ها در تلاش برای بدنیا آوردن فرزندی را صرف کرده اند تصور کنید. سال ها دعا ، نیایش ، معالجه و آزمایش راه حل های جدید ، پذیرفتن حداقل شانس هایی که ممکن است انها را به خواسته شان برساند. سال ها احساس غم، تنهایی و استیصال؛ هدفی که بسیار دور از دسترس به نظر می رسد و شاید جز معجزه هیچ چیز دیگر نتواند آن را ه واقعیت برساند. در میان همه ی این تاریکی ، در میان همه ی این نا امیدی ها، کورسوی امیدی ، به نام پدر شدن، به نام مادر شدن آنها را هشیار و آماده نگه میدارد. پس از سال ها فرزندی به بار می نشیند. فرزندی ناقص. شاید کور، شاید کر ، شاید بدون دست و هزار نقص دیگری که می توان وجود داشته باشد.

حال پدر و  مادر این معجزه را چگونه می توان شرح داد . خوشحالی از براورده شدن ارزویی دیرینه و یا ناراحتی برای نقص فرزند؟ نمی توانم با جدیت در مورد حال و هوای ذهنی آنها اظهار نظر کنم ولی می دانم موقعیت بسیار سختی است. موقعتی که برای هر کدام از ما احساس متفاوتی را ایجاد خواهد کرد. احساس متناقضی که بسیار می تواند کشنده و دردناک باشد.

هدف هایی که با رسیدن به آنها عینیت هدف دارای نواقص و مشکلات جدیدی است که ما را دچار سرخوردگی ذهنی می کند. سال های زیادی است که در چنین برزخی گیرافتاده ام و همانند کنده درختی در دریا ، در جای خود بالا و پایین می روم بی آنکه ساحلی را برای رسیدن متصور باشم.



  • سجاد موسوی نژاد سوق

سربازی


سال هایی زیادی می گذرد . از درس ادبیات و شعر های " دماغت " . از خیابان گردی ها و شب زنده داری (!) هایمان. روز های خوبی با هم داشتیم. روز هایی که بعضی وقت ها تلخ بودن و گاهی هم شیرین .  پارک ساحلی رفتن ها و رقصیدن های کنار خیابان ! .... خاطرات پیست اسکی و جاده سی سخت، خاطرات روز ها و شب هایی که باهم بودیم . خاطره سرماخوردگی یک هفتگی ات . دماغ عملی ات . خاطره روز های برفی. یاد ساختمان 4 بخیر ، یاد پل ماکارونی و داستان اخر شدنمان! ... یاد فانتزی های دانشگاهیمان! این ها رو گفتم یه مختصر یاد اوری باشه ، می پرسی چرا؟ چون می خواهند ببرندت " اجباری" برای انکه دُرُستُ و حسابی خدمت برسانند و برسانی ! 

البته خیلی هم خبری نیست، " اجباری" هم تمام میشود. ولی همین که می روی خودش داستان عجیبی است. شاید می پرسی چرا این را نوشته ام. اما سوال ندارد که ، معمولا برای هر فردی روز هایی هست که می بایست از انها بگذرد. مثل مرحله های بازی "قلعه" بعضی هاشان راحت اند و بعضی ها شان سخت. ولی برای رسیدن به انتهای بازی لام است بازیشان کنی. هرچند "رمز تقلب" هایی هم هست که می دانم از انها پیزی به تو نرسیده ، پس باید درست و درمون بازی کنی. خیلی ارام و پیوسته. 

حالا این "اجباری" را وقتی "کدتقلب" بلد نیسیتی باید مثل هر دوره دیگه ای بگذرانی. این هم تمام میشود. و باز هم یک مرحله دیگر. را باید پشت سر بگذرانی. 

دل من و خیابان ها و دوستانت برایت تنگ میشود. زیادی خودتو تحویل نگیری که بدجور ازت شاکی مشم. اصلا هم دلمون برات تنگ نمیشه ، مگه کجا قراره بری؟ یکی دو ماه که نباشی ، آدم میشوی و برمیگردی! شاید هم وقتی بهت بدهیم و یه چند ساعتی رو باهم بگذرونیم، خدا رو چه دیدی شاید با هم باشیم. شاید هم نه!  ولی کلا دوست دارم عکس کچلیتو ببینم و بذارم توی وبلاگم بقیه هم ببینند حال کنند! حالا هر وقت رفتی کچل کنی یکی دو تا عکس "وبلاگی " بگیر بذارم توی وبلاگم!


به امید تموم شدن روز های کچلی

برای دوستی که سرباز میشود!


  • سجاد موسوی نژاد سوق

گم شده

تا حالا گم شده ندیده بودم . هرچند می دونستم گم شدن کسی چه درد و دلهره ای را برای خانواده اش پدید می اورد.  اما امروز این خود من بودم که گم شدم. داستان گم شدن یک روزه من و دلهره پدر و مادرم . 

امروز صبح وقتی رسیدم کرمان یادم رفت به خانواده ام زنگ بزنم و خبر رسیدنم رو بهشون بدم. و خوابم برد. حدود ساعت 10 خواهرم بهم زنگ زد و گفتم خوابگاهم. ولی خواهرم که با ما زندگی نمی کند . و پس از چند دقیقه گوشی موبایلم شارژ تموم کرد و این باعث شد که برای چند ساعت گم و گور باشم!

گم شدن چیز بدی هم نیست . حتی گاهی لازم و ضروری است. شاید ادم دلش بخواهد تنها باشد . ولی ناراحتی و دلهره پدر و مادر انچنان دردناک است که هیچ ضرورتی نباید باعث ان بشود. 

درد مادران سربازان گروگان گرفته شده ، چه بسیار بود. دلهره ای کشنده در چندین روز و شب . دلهره کشته شدن فرزندشان بی دلیل .

کاش دل هیچ مادری برای گم شدن و دوری فرزندش نلرزد.

22-1-1392

خوابگاه 9 کرمان

  • سجاد موسوی نژاد سوق