تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

این وبلاگ شخصی ، سید سجاد موسوی نژاد سوق است ، تمام مطالب برگرفته از نوشته های شخصی اینجانب می باشد مگر انکه منبع مطلب ذکر شده باشد یا خیلی خیلی تابلو باشد!

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امید» ثبت شده است

پشت یک دریچه ی روشن، به دنیایی که هرگز نمی توانم قدم به قدم با آن حرکت کنم چشم دوخته ام. دنیایی که روزهای بسیاری را با ذوق و شوق در آن سپری کرده ام بی آنکه واقعا آنجا باشم. جدید بودم و پیشرو. امروز حدود 12-13 سال از آن روز ها می گذرد از روزهایی که برای وارد شدن به دنیایی مدرن باید پشت چراغ های راهنمای صوتی کامپیوترمان می نشستم تا بتوانم چیزهای جدیدی یاد بگیرم. سوالات جدیدی بپرسم و جواب های جدیدی بیابم. سال ها گذشت و هرچه بیشتر در این مرداب زیبا غرق می شدم روابطم با دنیای حقیقی کمتر و کمتر شد. دنیای صفرها و یک هایی که تازه با آن اشنا شده بودم در عین حال که درست بود می توانست اشتباه باشد. درست از منظر منطق ریاضی زیبایی که پشت خود داشت و اشتباه از منظر حقیقت داشتن و نداشتن داده هایش. در مورد شایعه ها و تصاویر و فیلم ها و صد البته آواتار های مجازی با یک جمله معرفی نامه. روز های بسیاری سپرسی شد و همچنان که بزرگ تر شدم در منجلابی از دانستنی هایی که هرگز مهم نبودند دست و پا میزدم. جواب سوالات بسیاری را یافته ام در حالی که شاید اصلا لازم نبود چنین سوالاتی مطزح شود. و چه بسیار سوالاتی که هرگز نپرسیدم و باید می پرسیدم.

وقتی در دنیای مجازی می گردیم با صفحات و بلاگ هایی روبرو می شویم که از اخرین باری که ائدیت شده اند سال های زیادی می گذرد. آنهایی که با نبودنشان در منظر مرده هایی چون من ، مرده و فراموش شده اند. ولی حقیقتی که وقتی  از نوشتن رها می شوم و وقتی چشم از صفحه روشن مانیتور بر میدارم متوجه می شوم این من هستم که تنها در یک اتاق کوچک ، تنها ، و خسته نشسته ام بی آنکه زندگی کنم چنان مرده ای هستم که در تابوت خود در تنهایی به اینده ای که شاید هرگز در انتظار او نباشد امیدوار است.



  • سجاد موسوی نژاد سوق
صبح ها برای بیدار شدن تنها بهانه ای لازم است. بهانه ای که اگر نباشد شاید تا لنگه ظهر هم بخوابی. اصلا مهم نیست شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودی یا نه، مهم این است که بهانه ای برای بیدار شدن داشته باشی.
این روز ها برای بیدار شدن های صبح گاهی مثل چند سال اخیر نه دلیلی دارم و نه بهانه ای. روزمرگی مثل خوره بر زمان و وقت هایم افتاده ، و مثل زالو ثانیه ثانیه های آن را می مکد. آرزوهایی که باید تا امروز به آنها می رسیدم و رسیدن به آنها در اینده ممکن نیست و آرزوهای دیگری که وابسته به دسته قبلی هستند.
و آینده بیشتر از آنکه مرا به وجد بیاورد ، همانند دالان شیشه ای است که تنها و تنها باید از آن عبور کنم بی آنکه در آن نقشی داشته باشم ...


  • سجاد موسوی نژاد سوق

چقدر از بزرگ شدم متنفر بودم ؛ هرچند الان بزرگ شده ام و این هر روز مرا ازار می دهد. و هر روز آرزوهای دست نیافتی در مقابل امید به موفقیت ،در جدال از پیش باخته ای که در آن امید به آینده بی رمق تر از همیشه سزاوار فراموش شدن است. زندگی به روزمرگی همیشگی اش ادامه می دهد و در این بین صدای نرسیدن ها بلند و بلند تر می شود.

اینها تعابیری هستند که در اوج سادگی به تمامی این روز های مرا شرح می دهند.

24/12/1394

  • سجاد موسوی نژاد سوق