مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

Mastodon
مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

این وبلاگ ، برگه ای است که دلنوشته ها ، نظرات و چیزهایی را که احساس می کنم می تواند برای دیگران آموزنده باشد ،را در آن می نویسم. همه ی آنچه می نویسم ، اگر منبعی جز خودم داشته باشد با منبع خواهم نوشت.
این وبلاگ دیر به دیر اپدیت می شود ولی آپدیت می شود !
سیدسجاد موسوی نژاد سوق

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

روز های خوبی نیستند. از خوابیدن می ترسم و از بیدار شدن بیزارم. احساس میکنم زمان با بیشترین سرعتی که می توانم تصور کنم در حال گذر است. قبل از اینکه به خودم تکانی بدهم روز ها و هفته ها گذشته است. برای برقراری یک تماس برنامه ریزی می کنم و وقتی به خودم میایم چند روز از موعد آن گذشته است.

  • سجاد موسوی نژاد سوق

مثال های زیادی وجود دارد.

از شما قرض می گیرند ، از شما در خواست خرید کالایی را دارند ، از شما در خواست می کنند برای آنها کاری را انجام دهید ، ساعت 12 شب تماس می گیرند ، اتو کردن لباسهایشان را یاد نمی گیرند ، اگه گوشی موبایلشان خراب شد به شما مراجعه می کنند ، اگر جایی برای ماندن نداشتن به یاد شما می افتند ، روز های جمعه از شما برای انجام کاری در خواست می کنند و هزار مثال دیگه ای که خیلی ها ان ها را تجربه می کنند .

در هیچ کدام از این موارد احساس شما ، وضعیت شما ، زمان شما ، روحیه شما و ... مهم نیست . آنها فقط به بفکر انجام گرفتن کارشان یا رسیدن به خواسته هایشان هستند. هرگز به این فکر نمی کنند بقیه هم برای خود قوانین ، آرزوها و برنامه هایی دارند . هرگز برای بقیه جز خود احترام قائل نیستند.

آنها بعد از ماه ها و حتی سال ها که از شما خبری ندارند زنگ می زنند و می خواهند مهمان شما شوند . آنها بدون هیچ استراحتی با تمام توان پشت سر هم به تلفن شما زنگ می زنند. آنها افراد دیگری را برای این ارتباط واسطه قرار می دهند. و در آخر آنها هرگز با خود فکر نکرده اند ممکن است شما تلفن همراهتان را به همراه نداشته باشید . شاید خسته باشید . شاید بیمار باشید . شاید تلفنتان را در محل کار جا گذاشته باشید و هزار دلیل موجه دیگر و البته شما هرگز (از منظر آنها) این حق را ندارید شاید نخواهید تلفن کسی را جواب دهید.

گاهی ازشما برای خرید یک کالای خاص در خواست می کنند تا به بازار بروید . تا اینجای کار شاید منطقی باشد ولی آنها این حق را به خود می دهند روز ، مکان ، و حتی زمان مراجعه شما را تعیین کنند. آنها برای شما برنامه میریزند بدون آنکه از برنامه شما سوال بپرسند . آنها هرگز از خود نمی پرسند شاید کسی که از او کاری خواسته ایم نتواند و یا حتی نخواهد این کار را انجام دهد. آنها نسبت به وقت و هرگونه هزینه ای که در این باره انجام میدهید بی تفاوت هستند.

آنها از شما انتظار دارند در انجام دادن کارهایشان به آنها کمک کنید. مثلا برای تایپ کتابی که می نویسند به آنها کمک کنید. صفحاتی از کتاب را برایشان تایپ کنید یا ویراستاری کنید. آنها استرس زمان تحویل پروژه را به شما تحمیل می کنند . آن را مثل یک کابل برق به شما انتقال میدهند.

آنها از شما انتظار دارند همه ی ساعات روز در دسترس باشید. آنها از شما می خواهند وسایل الکتریکی که دارند را برایشان تعمیر کنید ، یا برای آنها یک نرم افزار نصب کنید. یا خطای یک برنامه را بگیرید ، گاهی از شما میخواهند برای آنها یک برنامه کامپیوتری بنویسید آنهم دو سه ساعت مانده به زمان تحویل برنامه .

آنها برای مشکلاتشان یاد شما می افتند ، مشکلات شما را میدانند و حتی گاهی راه حل هایی هم دارند یا میتوانند به شما کمک کنند ولی آنها برای انجام ندادن آن راه حل ها بهانه می آورند و انتظار دارند شما باور کنید !


مثال های زیادی وجود دارد.

که آنها از شما نمی پرسند . آنها به شما حق نمی دهند مخالف باشید ، نه بگویید . هر وقت با چنین افراد مواجه شدید بدانید آنها فرصت طلب هستند. آنها هرگز دوست شما نیستند . آنها هرگز به شما کمک نخواهد کرد. هرگز بخاطر کاری که می کنید قدردان شما نیستند . هرگز و هرگز




  • سجاد موسوی نژاد سوق