تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

خاطرات خیلی عجیبند، گاهی اوقات می خندیم ، به روزهایی که گریه میکردیم ! گاهی گریه میکنیم ، به یاد روزهایی که میخندیدیم

تنها خدا کافیست

این وبلاگ شخصی ، سید سجاد موسوی نژاد سوق است ، تمام مطالب برگرفته از نوشته های شخصی اینجانب می باشد مگر انکه منبع مطلب ذکر شده باشد یا خیلی خیلی تابلو باشد!

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سکانس اول-

روزها همه مثل هم هستند . همه از یک ساعت خاص شروع می شوند و در یک ساعت خاص تمام میشوند. دیروز برای من مثل همه ی روز های دیگر بود . خیلی ساده از صبح ساعت ۵ که رسیدم تهران شروع شد. بعد از اینکه در سالن ترمینال جنوب کمی برگه هایی که قرار بود چند ساعت دیگر امتحانشان بدهم را مرور می کردم. خسته بودم ولی نه وقتی بای خوابیدن داشتم و نه جایی برای آن.


سکانس دوم-

ساعت ۶ ، با مترو به سمت دانشگاه علم و صنعت (جای امتحان) حرکت کردم. حدود ۷ جلوی در وردی دانشگاه بودم. یک شروع طوفانی ، برای رفتن به داخل دانشگاه ، باید اسم کسی که با او قرار داشتم رو می گفتم  . استاد هنوز نیامده بود و به همین دلیل نگهبان هم اجازه وجود به من نداد. تا ساعت ۹:۱۰ دقیقه جلوی درب نگهبانی ماندم. حدود ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه . هرچند استاد هنوز نیامده بود ولی نگهبان به خاطر مسیر زیادی که آمده بودم و خستگی من اجازه داد وارد شوم.


سکانس سوم-

امتحان ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه برگزار شد. اخرین امتحانی که باید می دادم . همچنان که امتحان می دادیم. استاد جلسه را ترک کرد. و من برای اولین بار در اخرین امتحان درسی ام ، تقلب کردم. نه از ان تقلب هایی که هرچه به دستم رسید را بنویسم ، ولی به هر حال تقلبی کرده ام.


سکانس چهارم-

شام با بچه ها رفتیم بیرون. خیابان ستار خان. برای نماز رفتیم مسجد . توی دستشویی بودم که کیف پولم رو زدن. به همین سادگی . کیف پول و همه ی مدارکم. خیلی خیلی ساده . شبی که قرار بود با دوستام خوش بگذرونم یه جورایی ناراحت کننده شده بود. 


سکانس پنجم-

شب به عنوان یک مفهوم از تاریکی هوا ، و زمانی که برای خواب هست. معلوما وقتی که صبح از خواب بیدار می شویم. انتهاش به شب که می رسیم می خوابیم. حدود ساعت ۱۲ به خاطر خستگی زیاد بی هیچ فکر و استرسی خوابیدم. انگار روز خیلی خیلی زیبایی را پشت سر گذاشته بودم. خیلی زیبا!


  • سجاد موسوی نژاد سوق
صبح ها برای بیدار شدن تنها بهانه ای لازم است. بهانه ای که اگر نباشد شاید تا لنگه ظهر هم بخوابی. اصلا مهم نیست شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودی یا نه، مهم این است که بهانه ای برای بیدار شدن داشته باشی.
این روز ها برای بیدار شدن های صبح گاهی مثل چند سال اخیر نه دلیلی دارم و نه بهانه ای. روزمرگی مثل خوره بر زمان و وقت هایم افتاده ، و مثل زالو ثانیه ثانیه های آن را می مکد. آرزوهایی که باید تا امروز به آنها می رسیدم و رسیدن به آنها در اینده ممکن نیست و آرزوهای دیگری که وابسته به دسته قبلی هستند.
و آینده بیشتر از آنکه مرا به وجد بیاورد ، همانند دالان شیشه ای است که تنها و تنها باید از آن عبور کنم بی آنکه در آن نقشی داشته باشم ...


  • سجاد موسوی نژاد سوق

کار

  • سجاد موسوی نژاد سوق

جنین انسان

گاهی ، فقط گاهی لازم می شود بیشتر و بیشتر به اتفاقاتی که در اطرافمان می افتد دقت و توجه کنیم تا به راحتی تناقضات بسیاری را در زندگی، خواسته ها و آرزوهایمان ببینیم. ا هرگز کامل نبوده ایم و احتمالا نخواهیم بود ، تنها اگر عاقلانه و با درایت زتدگی کنیم به سمت کامل شدن سوق می یابیم ولی حیف که همگی پس از بارها و بارها اشتباه و خطا باز هم مرتکب خطاهایی از همان جنس می شویم. موقعیت هایی که قبل از رسیدن با آنها با ولع و شور خاصی به دنبال رسیدن هستیم و وقتی به مقصود رسیده ایم همه ی انچه را برای رسیدن صرف کرده ایم فراموش می کنیم. شروع به ایراد گرفتن و غرغر کردن هایمان تازه شروع می شود و انگار هرگز چنین خواسته ای نداشته ایم. شاید این رفتار از کمال گرایی ما و حس بینهایت خواهی ما ناشی می شود و شاید هم انچنان که « خرمان از پل گذشت» نا شکر و نافرمان می شویم.

زن و شوهری که سال ها و سال ها در تلاش برای بدنیا آوردن فرزندی را صرف کرده اند تصور کنید. سال ها دعا ، نیایش ، معالجه و آزمایش راه حل های جدید ، پذیرفتن حداقل شانس هایی که ممکن است انها را به خواسته شان برساند. سال ها احساس غم، تنهایی و استیصال؛ هدفی که بسیار دور از دسترس به نظر می رسد و شاید جز معجزه هیچ چیز دیگر نتواند آن را ه واقعیت برساند. در میان همه ی این تاریکی ، در میان همه ی این نا امیدی ها، کورسوی امیدی ، به نام پدر شدن، به نام مادر شدن آنها را هشیار و آماده نگه میدارد. پس از سال ها فرزندی به بار می نشیند. فرزندی ناقص. شاید کور، شاید کر ، شاید بدون دست و هزار نقص دیگری که می توان وجود داشته باشد.

حال پدر و  مادر این معجزه را چگونه می توان شرح داد . خوشحالی از براورده شدن ارزویی دیرینه و یا ناراحتی برای نقص فرزند؟ نمی توانم با جدیت در مورد حال و هوای ذهنی آنها اظهار نظر کنم ولی می دانم موقعیت بسیار سختی است. موقعتی که برای هر کدام از ما احساس متفاوتی را ایجاد خواهد کرد. احساس متناقضی که بسیار می تواند کشنده و دردناک باشد.

هدف هایی که با رسیدن به آنها عینیت هدف دارای نواقص و مشکلات جدیدی است که ما را دچار سرخوردگی ذهنی می کند. سال های زیادی است که در چنین برزخی گیرافتاده ام و همانند کنده درختی در دریا ، در جای خود بالا و پایین می روم بی آنکه ساحلی را برای رسیدن متصور باشم.



  • سجاد موسوی نژاد سوق

خیلی وقت بود که به دنبال کد های cnt ها بودم و در این شبهای ماه مبارک رمضان ، کد تابع cnt armchair را برای ایجاد فایل نانوتویب کربن در Matlab نوشتم و در این پست اون رو به اشتراک می گذارم. امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیره!



armchair cnt

  • سجاد موسوی نژاد سوق