مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

این وبلاگ ، برگه ای است که دلنوشته ها ، نظرات و چیزهایی را که احساس می کنم می تواند برای دیگران آموزنده باشد ،را در آن می نویسم. همه ی آنچه می نویسم ، اگر منبعی جز خودم داشته باشد با منبع خواهم نوشت.
این وبلاگ دیر به دیر اپدیت می شود ولی آپدیت می شود !
سیدسجاد موسوی نژاد سوق

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیوار» ثبت شده است

دیوار

 

وقتی مثل همیشه
از پنجره به بیرون
نگاه می کنم

تنها دیوار می بینم
دیوار هایی بلند

اه ، خدای من
انگار هنوز در طبقه اول هستم
از چه کسی باید بپرسم :« این همه پله که تا حالا آمده ام چه شده اند؟»

 

وفتی به چشمان  تصویر محو شده ام بر روی شیشه ی پنجره خیره می شوم
انگار تنها یک سکانس تکراری است
یک عکس
بی آنکه حرکتی باشد

اه ، خدای من
ساعت مچی من و عقربه هایش
از چه کسی باید  بپرسم : « این همه ساعت و ثانیه چی شد؟»

وقتی به بیرون
از پنجره نگاه م یکنم
تنها دیوار میبینم
دیوارهایی بلند

  • سجاد موسوی نژاد سوق