مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

این وبلاگ ، برگه ای است که دلنوشته ها ، نظرات و چیزهایی را که احساس می کنم می تواند برای دیگران آموزنده باشد ،را در آن می نویسم. همه ی آنچه می نویسم ، اگر منبعی جز خودم داشته باشد با منبع خواهم نوشت.
این وبلاگ دیر به دیر اپدیت می شود ولی آپدیت می شود !
سیدسجاد موسوی نژاد سوق

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهار» ثبت شده است

روزهای انتهایی سال 93 است ، سالی که با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش در حال سپری شدن و بایگانی در دفتر خاطرات ذهنمان است. سالی پر از امید برای موفقیت که برای بعضی‌هایمان به یاس و برای بعضی دیگر به حقیقت پیوست. سالی سرشار از خوبی‌ها و سرشار از تلخی‌ها. 

برای من هم این سال پر بود از درس گرفتن از اشتباهات، خاطرات تلخ و شیرین، دوستی‌ها و دشمنی‌ها. سالی که ابتدای آن را با قولی به خود شروع کرده بودم و در انتهای آن با شکستن آن قول باعث دلسردی و ناراحتی خاطر خودم شدم.

سال 93 ، با همه‌ی روزهای بهاری و گرم و زمستانیش رو به انتهاست تا چرخه‌ای تازه شروع شود. شروعی که هزاران سال از تکرار آن می گذرد و شاید تا هزاران سال دیگر هم ادامه داشته باشد.  این ما انسان‌ها هستیم که در تجربه تعداد محدودی از این چرخه‌ها قرار می‌گیریم و از این جهت است که برایمان مهم می‌شود. برایمان لذت بردن و امید دادن به خود برای شروعی تازه یک امر طبیعی شده است ، ما زنده شدن درخت‌ها و طبیعت اطرافمان را می‌بینیم و گمان می‌بریم که ما نیز در این نو شدن‌ها جوان خواهیم شد؛ افسوس که هر جشن بهار طبیعت ، صدای ناقوس خداحافظی را برایمان پررنگ‌تر و نمایان‌تر می‌کند. 

سال 94، شروع یک چرخه‌ای هزار و هزار ساله است . که برای من انتهایی است بر قسمت مهمی از زندگی ام ، دیگر به خود قول نخواهم داد ، دیگر تصمیمی نخواهم گرفت ، و چه بسیار دیگر های دیگری که انجام نمی‌دهم. در این سال جدید می‌خواهم تنها و تنها عمل کنم به انچه را که تا امروز بی اهمیت از کنار آن گذشته ام ؛ دوستی.




  • سجاد موسوی نژاد سوق