مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

این وبلاگ ، برگه ای است که دلنوشته ها ، نظرات و چیزهایی را که احساس می کنم می تواند برای دیگران آموزنده باشد ،را در آن می نویسم. همه ی آنچه می نویسم ، اگر منبعی جز خودم داشته باشد با منبع خواهم نوشت.
این وبلاگ دیر به دیر اپدیت می شود ولی آپدیت می شود !
سیدسجاد موسوی نژاد سوق

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

غدیریه ...

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۱۳ ب.ظ

تاریخ پر است از داستان ها و عبرت ها ، پر است از ناملایمات و تجربه ها ، تاریخ سر شار از طراوت است همچنان که سر شار از رخوت. فردا ، سالروز یک اتفاق مهم است، اتفاقی که چند صد سال قبل به وقوع پیوست، اتفاقی پس از آخرین حج آخرین رسول (صل الله علیه و آله) . داستان ماندن قاقله رسول و منتظر ماندن برای برگشتن کاوران های جلویی و رسیدن کاروان های جامانده. داستان زیبایست ، داستان انکه گاهی باید برای رسیدن به حقیقت به جلو بروی و گاهی باید به عقب برگردی . داستان غدیر داستان جالبی است . داستان انها که نرسیدند و داستان انهایی که گذر کردن. 

داستانِ گفتن اخرین وصیت رسول حق ، و داستان گفتن خوبی ها و احکام خدا . ذر این بین عده ای می گویند که رسول خدا  در میان این داستان ،  "محبت" به داماد ، پسر عمو ، اولین ایمان اورنده و ... را سفارش کرده. هر چه بیشتر به این سفارش فکر می کنم ، هم ترازی ان را با همه ی سفارشات رسول  در ان روزهای تاریخی ، در کنار شاهدی زنده ، غدیر ، احساس می کنم . 

 کرمان - خوابگاه دانشجویی

1 آبان 1392 - 17 ذی الحجه 1434


غدیر خم

تصویر فوق برگرفته از سایت www.heydarekarrar.com

  • سجاد موسوی نژاد سوق

عید

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی