مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

کم کم فراموش می کنیم، کم کم فراموش می شویم، این تنها حقیقتی است که همیشه با ما بوده است

Mastodon
مارا از مرگ میترسانند انگار که ما زنده ایم

این وبلاگ ، برگه ای است که دلنوشته ها ، نظرات و چیزهایی را که احساس می کنم می تواند برای دیگران آموزنده باشد ،را در آن می نویسم. همه ی آنچه می نویسم ، اگر منبعی جز خودم داشته باشد با منبع خواهم نوشت.
این وبلاگ دیر به دیر اپدیت می شود ولی آپدیت می شود !
سیدسجاد موسوی نژاد سوق

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

سربازی


سال هایی زیادی می گذرد . از درس ادبیات و شعر های " دماغت " . از خیابان گردی ها و شب زنده داری (!) هایمان. روز های خوبی با هم داشتیم. روز هایی که بعضی وقت ها تلخ بودن و گاهی هم شیرین .  پارک ساحلی رفتن ها و رقصیدن های کنار خیابان ! .... خاطرات پیست اسکی و جاده سی سخت، خاطرات روز ها و شب هایی که باهم بودیم . خاطره سرماخوردگی یک هفتگی ات . دماغ عملی ات . خاطره روز های برفی. یاد ساختمان 4 بخیر ، یاد پل ماکارونی و داستان اخر شدنمان! ... یاد فانتزی های دانشگاهیمان! این ها رو گفتم یه مختصر یاد اوری باشه ، می پرسی چرا؟ چون می خواهند ببرندت " اجباری" برای انکه دُرُستُ و حسابی خدمت برسانند و برسانی ! 

البته خیلی هم خبری نیست، " اجباری" هم تمام میشود. ولی همین که می روی خودش داستان عجیبی است. شاید می پرسی چرا این را نوشته ام. اما سوال ندارد که ، معمولا برای هر فردی روز هایی هست که می بایست از انها بگذرد. مثل مرحله های بازی "قلعه" بعضی هاشان راحت اند و بعضی ها شان سخت. ولی برای رسیدن به انتهای بازی لام است بازیشان کنی. هرچند "رمز تقلب" هایی هم هست که می دانم از انها پیزی به تو نرسیده ، پس باید درست و درمون بازی کنی. خیلی ارام و پیوسته. 

حالا این "اجباری" را وقتی "کدتقلب" بلد نیسیتی باید مثل هر دوره دیگه ای بگذرانی. این هم تمام میشود. و باز هم یک مرحله دیگر. را باید پشت سر بگذرانی. 

دل من و خیابان ها و دوستانت برایت تنگ میشود. زیادی خودتو تحویل نگیری که بدجور ازت شاکی مشم. اصلا هم دلمون برات تنگ نمیشه ، مگه کجا قراره بری؟ یکی دو ماه که نباشی ، آدم میشوی و برمیگردی! شاید هم وقتی بهت بدهیم و یه چند ساعتی رو باهم بگذرونیم، خدا رو چه دیدی شاید با هم باشیم. شاید هم نه!  ولی کلا دوست دارم عکس کچلیتو ببینم و بذارم توی وبلاگم بقیه هم ببینند حال کنند! حالا هر وقت رفتی کچل کنی یکی دو تا عکس "وبلاگی " بگیر بذارم توی وبلاگم!


به امید تموم شدن روز های کچلی

برای دوستی که سرباز میشود!


  • سجاد موسوی نژاد سوق

همواره اشتباهاتی برای انجام دادن هستند. کارهایی که برای چند دقیقه ، چند روز و یا چند ماه می توانند سرگرم کننده باشند ولی در نهایت طبق اصول خود باعث پشیمانی می شوند. پشیمانی که گاهی سال های بسیاری را برای فراموش کردنشان باید تحمل کرد. و گاهی فراموش نا شدنی و ابدی هستند.

نمی دانم چرا نتوانستم از برخی اشتباهات و خطاهایی که انجام داده ام درس بگیرم. نمی دانم کجای کار اشکال دارد که اگر دوباره موقعیت انجام انها پیش بیاید دریغ نخواهم کرد. مثلا همین امثال قرار گذاشتم با بعضی افراد رابطه ای نداشته باشم. که البته این رابطه نداشتن به نوعی احترام به طرف مقابل بود که خیلی از رابطه با من خوشحال نبود. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا همین چند روز پیش که باز هم سر یک قضیه ای یک تماس کوچک اتفاق افتاد. اتفاقی که مرا به سمت قطع این رابطه مسمم تر کرد.

ناراحتی ام از این است که چرا این تماس که البته من شروع کننده اش بودم اتفاق بیافتد که حالا پشیمان باشم؟ و یا مثال های بیشتری که هروز تکرار می شوند. مثلا اینکه به کسی چیزی یاد بدهم ( به هر حال هر کدام از ما دانسته هایی داریم!) نه اینکه علامه دهر باشم یا خیلی چیز بارم باشد ؛ نه ، ولی چیز هایی که طی سال ها و تجربیات مختلف بدست امده و بیشتر جنبه مجازی دارند. مثلا چند سال پیش ، به یک پسری چگونگی کار با مسنجر یاهو (سال های خیلی دور!) رو یاد دادم . و این شد که این پسر در دنیای مجازی غرق شد و ضرر های بسیاری دیده است. خلاصه من خودم رو توی این داستان مقصر می دانم . ولی بار ها شده که چنین اموزش هایی داده ام (پس از ان ماجرا) و باز هم ضرر و پشیمانی و قص علی هذا! یا مثلا چند سال پیش شماره یک نفر را به یک نفر دیگر داده ام که خیلی خیلی از ان اتفاق پشیمان و ناراحت هستم . ولی باز هم برایم درس نشد که نشد.

ولی همین حالا که این متن را می نویسم برای خودم قول و قراری گذاشته ام که دیگر اشتباهات گذشته را مرتکب نشوم. مثلا به کسی چیزی یاد ندهم بخوص اگر ان مورد بتواند باعث بی راهه رفتن و اشتباه طرف باشد (از نظر من !) و یا شماره تلفن، ادرس ، میل و هرچیزی که در مورد افراد حقیقی می دانم را برای خودم نگه دارم و به احدالناسی در این زمینه اطلاعات ندهم و از همه مهم تر  با کسانی که از من خوششان نمی اید رابطه ای برقرار نکنم .

 

28 فروردین 93

خوابگاه شماره 9 

  • سجاد موسوی نژاد سوق

  روز های بسیاری در زندگیمان هست که نمی توانیم فراموش کنیم. خاطراتی که گاهی شادمان می کنند و گاهی غمگین. خاطراتی که بار ها و بار ها به انها فکر کرده ایم. و خاطره اردیبهشت برای من یکی از خاطرات فراموش ناشدنی است. خاطره سفر دوستانه مکانیک ورودی  86 دانشگاه یاسوج. 

   خیلی وقت ها که دلم برای دوران کارشناسی تنگ می شود ، تنها یاد ان روز ها می تواند ارامم کند . روز هایی که گل سر سبدشان دوم اردیبهشت سال 90 بود!

برای دیدن تصاویر در اندازه واقعی روی انها کلیک کنید.


کوه گل

دوستان مکانیک

عکس دسته جمعی کنار دریاچه کوه گل


  • سجاد موسوی نژاد سوق

گم شده

تا حالا گم شده ندیده بودم . هرچند می دونستم گم شدن کسی چه درد و دلهره ای را برای خانواده اش پدید می اورد.  اما امروز این خود من بودم که گم شدم. داستان گم شدن یک روزه من و دلهره پدر و مادرم . 

امروز صبح وقتی رسیدم کرمان یادم رفت به خانواده ام زنگ بزنم و خبر رسیدنم رو بهشون بدم. و خوابم برد. حدود ساعت 10 خواهرم بهم زنگ زد و گفتم خوابگاهم. ولی خواهرم که با ما زندگی نمی کند . و پس از چند دقیقه گوشی موبایلم شارژ تموم کرد و این باعث شد که برای چند ساعت گم و گور باشم!

گم شدن چیز بدی هم نیست . حتی گاهی لازم و ضروری است. شاید ادم دلش بخواهد تنها باشد . ولی ناراحتی و دلهره پدر و مادر انچنان دردناک است که هیچ ضرورتی نباید باعث ان بشود. 

درد مادران سربازان گروگان گرفته شده ، چه بسیار بود. دلهره ای کشنده در چندین روز و شب . دلهره کشته شدن فرزندشان بی دلیل .

کاش دل هیچ مادری برای گم شدن و دوری فرزندش نلرزد.

22-1-1392

خوابگاه 9 کرمان

  • سجاد موسوی نژاد سوق

مسیر روشنی بود ، ولی حاضر نبود بیشتر تلاش کند. میان خیال پردازی­هایش قهرمان بود. بدون دردسر ، بدون زحمت . خط سیر زندگی­­ خیالیش را بهتر از زندگی حقیقیش به خاطر داشت. کم کم آرزو های دست یافتنیش به راحتی دور و دورتر شدند. تا جایی که برای رسیدن به انها دیگر فرصتی نماند.

راه روشنی بود ، ولی حاضر نبود تلاش کند. می ترسید ، و این ترس او را از انچه می توانست باشد دور کرد. انچنان دور که گاهی حتی خیال پردازی هایش هم نمی توانستند او را در ان جایگاه قرار دهند.

مسیر همواری بود ، ولی همیشه بهانه ای برای نشستن داشت. بهانه های کودکانه ای که همیشه پر بودند از منطق های متناقض.

کم کم نشستن برایش یک طفره رفتن نبود. تنها کاری بود که می توانست. اینده برایش غیر ممکن بود. از رویا پردازی خسته بود. گاهی دنبال یک روزنه ، دنبال یک راهنمایی. گاهی دنبال بک اتفاق غیر منتظره بود ، انگار هنوز روح حماقت کودکانه او را رها نکرده بود.

گاهی به آنچه از دست داد می اندیشید. برای انکه نمی توانست ، یا نمی خواست دوباره بدستشان بیاورد حاضر بود فرار کند.  فراری که هر روز از همان دوران دبستان با ان آشنا بود. فرار کردن را می فهمید . هرگز به خاطر اشتباهاتش عذرخواهی نکرده بود ، هرگز مقابل انچه او را از اهدافش دور ساخت اسقامت نکرده بود ، هرگز خودش را به خاطر بودنش نبخشید ...


تقدیم به کسی که سال هاست فراموش شده ... 


  • سجاد موسوی نژاد سوق

در این اموزش می خوام در مورد وارد کردن یک فایل به درون متلب ، توضیحاتی رو بنویسم. امیدوارم مورد توجه دوستان واقع بشه!

importdata  

دوستان توجه داشته باشند که فرمان های متلب با حروف کوچک شروع می شوند.

در فایل آموزش زیر به اشباه فرمان importdata با حرف بزرگ شروع شده است.


برای دیدن اموزش در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید


اموزش متلب . Matlab Learning 6


برای دیدن اموزش در اندازه واقعی روی عکس کلیک کنید

  • سجاد موسوی نژاد سوق

تقدیم به مادرم

  • سجاد موسوی نژاد سوق

سلام، در این پست میخواهم یک وب سایت مفید برای طراحان و مهندسین مکانیک عزیز معرفی کنم . وب سایتی که می توانید به طور رایگان در ان عضو شوید و از کتابخانه بزرگی از مدل های سه بعدی در همه زمینه ها استفاده کنید.

برای وارد شدن به وب سایت روی عکس زیر کلیک کنید!

https://grabcad.com/

کتابخانه ای از مدل های سه بعدی

  • سجاد موسوی نژاد سوق

تصویر به تنهایی گویای وضع امروز من سر جلسه امتحان هست!

امتحان کامپوزیت

  • سجاد موسوی نژاد سوق

گاهی خاطرات ، همچون طنابی به دور گردنمان حلقه می زنند ، و بعضیهاشان هم زیر پایمان صتدلی را می کشند . ولی وقتی زمان شکستن گردنمان می رسد ، باز صدای قهقه ی این خاطرات لعنتی از خواب بیدارمان می کند. وقتی هم از خواب بیدار می شویم ، تازه خاطراتی هستند که پاهایمان را به هم گره زده اند و بعضیهای دیگرشان بعد از بستن دستهایمان می خواهند با چاقوی جیبیشان سرمان را ببرند ...


طناب دار

  • سجاد موسوی نژاد سوق